۱۱/۰۱/۱۳۹۵

داش آکل در یک شب برفی


آقای هدایت کتاب نشر قدیم داش آکل که شیرازه ش وارفته بود را  به احتیاط یرداشت. بدون آنکه به کسی نگاه کند گفت:
 نترسید قرار نیست همه ش را بخونم و شروع کرد به خواندن داستان داش آکل:
همه اهل شیراز میدانستند..... در هرصورت چشمهای گیرنده مرجان کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود.
آقای هدایت کتاب را  با احتیاط بست. از پشت عینک گردش به کلاس که مثل اتوبوس شرکت واحد بود نگاه کرد. فضای کلاس پر از سکوت شده بود. آرام از صندلیش بلند شد. کنار پنجره که عرق کرده بود رفت و به برف سنگینی که می بارید نگاه کرد. بدون اینکه به هنرجویانش نگاه کند گفت: برای هفته آینده ادامه این داستان را خودتان بنویسید.
از کلاس که بیرون رفتم همه ذهنم در گیر تمرینی شد که استاد داده بود و اصلا متوجه ترافیک سنگینی که شهر را فلج کرده بود نشدم!
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که وقتی داش آکل نگاهش به مرجان گره خورده بود هم زمان از آنطرف مادر مرجان هم از لای پرده، هیکل مردانه داش آکل را ورنداز میکرد. پیش خودش گفت:
حاج صمد نور به قبرت بباره اگرچه از بودنت جز غرولند چیزی نصیب من نشد اما خدا از سر تقصیراتت بگذره که الحق خوب مردی را سایه سرمون کردی.
سرما از یک طرف و ترافیک از طرف دیگر ماشینها را قفل کرده بود. هرچه تلاش کردم تاکسی ای پیدا نشد که سوارم کند. نا امید و سر خورده دستانم را در جیب کاپشنم فرو کردم. موهایم را زیر شالم قایم کردم  و به تخیلم ادامه دادم.
به حاج سعید پیش نماز محل، صلات ظهر خبر رسیده بود که داش آکل وکیل و وصی حاج صمد شده است. وقتی این را شنید کاردش میزدی خونش نمی آمد.. مردم را سر صلات به حال خودشان رها کرد و نعلینش را با عجله پوشید و نوچ نوچ کنان راه افتاد تا خودش از منزل حاج صمد قضیه را جویا شود. آخر چراغی که به مسجد رواست به منزل حرام است. نه اینکه مسجد منزل او بود!!
به نزدیک پارک وی که رسیدم ترافیک بازتر شده بود. چند کلاغ روی درخت چنار یخ زده ایی به هرج و مرج آدمها چپکی نگاه می کردند و بلند بلند در آن هرج و مرج معلوم نبود چه داشتند به هم می گفتند.
سمند زردی را دیدم که داشت به سمت غرب می پیچید. نزدیک بود پایم لیز بخورد. فریاد زدم دربست! دربست! وقتی ایستاد تقریبا افتاده بودم رویش. در عقب را باز کردم دیدم که یک نفر در صندلی جلو نشسته است. مردد بودم سوار بشوم یا نه که مسافر با لهجه غلیظی گفت: بفرمایید خانوم اول شما را می رسونیم.
 هوا سرد بود شاید اگر روز عادی بود سوار نمی شدم! برفهایی که روی شال و کاپشنم نشسته بود کم کم آب می شدند و مانتویم حسابی خیس شده بود. پنجه های سرما را زیر پیرا هنم احساس میکردم و فهمید که چقدر سردم بوده است!
تلفنم زنگ خورد دوستم محبوبه پشت خط بود با هیجان تا آنجایی که داستان به ذهنم رسیده بود را برایش تعریف کردم. او مثل همیشه شوخیش گل کرد. گفت:
 اصلا میدونی چیه، حاج صمد بچه ش نمی شده و داش آکل پدر مرجانه و اسه همینم حاج صمد وکیلش کرده، این قافیه را گرفت و تهش سوژه را تبدیل کرد به یک فیلم هندی...
اصلا متوجه نشدم توجه راننده به من کی جلب شده بود. آنقدر غرق صحبت با محبوبه شده بودم که وسط ریسه رفتنهایم متوجه نگاه دزدکی راننده شدم. کمی مچاله شدم و خودم را به سمت راست، پشت صندلی مسافر کشاندم. ترافیک آنقدر سنگین بود که معلوم نبود کی می رسیم.  محبوبه داشت همچنان می گفت که چه خرت و پرتهایی خریده که موبایلم قطع شد. هرچه تلاش کردم نتوانستم شماره ش را ازنو بگیرم کلا شبکه قطع شده بود.
 تازه متوجه گفتگوی راننده با مسافر جلویی به یک لهجه محلی که شاید جنوبی بود شدم که من اصلا نمی فهمیدم! راننده داشت یک ریز حرف می زد بودی گند دهانش در فضای خفه ماشین پیچیده بود. مسافر جلویی خیلی کوتاه و سر بالا جوابش را می داد. انگار راننده داشت با خودش حرف می زد. راننده وقتی که دید تلفنم تمام شده کانالش را به  فارسی تغییر داد. اما هنوز حرفهایش مثل قبل بی سر و ته بود.  شروع کردم با موبایلم ور بروم اما نه خط می داد و نه اینترنتش وصل بود. از بی حوصلگی آینه ام را از کیفم در آوردم و صورتم را که از خستگی پف کرده بود، ورنداز کردم. سرمایی که در تنم رفته بود مثل دست مرد ناشناسی بود که در تاریکی لمسم می کرد. قلبم به تپش افتاده بود. ترسیده بودم!  خدا خدا می کردم مسافر دیگری را سوار کند. برگشتم و به عابرها نگاه کرد، دیدم پسری که کاپشنش را روی سرش کشیده دنبال ماشین است. به راننده گفتم: آقا هوا سرده مسافر دیدی اشکال نداره سوارش کن.
 حرفم تموم نشده بود که پسره رسید و گفت دربست اما نگاه به داخل انداخت و دید که مسافر دارد مردد شد. مسافر جلویی شیشیه اش را پایین کشید و گفت:  جون کجا میری ما سمت اکباتان میریم.  پسره گفت: حاجی، فردوس غرب میرم. راننده گفت: بیا تا سر فردوس می رسونیمت.
 پسره تردید نکرد و درعقب را باز کرد.کاپشنش که یک لایه برف رویش را گرفته بود بیرون تکاند و چپید تو ماشین.خودم را جمع کردم سمت چپ پشت صندلی راننده و راننده هم که از خدایش بود با نگاهش مثل یک آدامس من را می جوید!
صدای مسافر جلویی یک ابهتی داشت که خوشم آمد. احساس امنیت کردم و گرمم شد.امشب ترافیک خیال نداشت باز شود. برف که سالهاست با تهران قهر کرده مثل پنبه یک ریز می بارید و داشت آسمان را به زمین می دوخت. حالا راننده به بهانه حرف زدن با پسره سرش را برمی گرداند و در برگشت نگاهش مثل زبان قورباغه مرا غورت می داد.
حوصله ام سر رفت. دوباره آینه ام را برداشتم. صدای عباس قادری تو گوشم زنگ انداخته بود و آهنگ رفته بودیم دسته جمعی زیارتش روی مخم بود. آینه را چرخاندم و  از روی محدب بازش کردم. به خودم نگاه کردم، این بار کسی را که دیدم نمی شناختم. اطراف چشمانم را انگار شخم زده بودند. در نگاهم به جز خستگی چیزی نبود. همیشه دوست داشتم که یک نگاه اثیری داشته باشم. نگاهی که دل یک مرد را آشوب کند و زندگیش را به آتش بکشاند. نگاهی که در کودکی مثل چشمهای خاله سوسکه شهر قصه ها بود و در نوجوانی مثل چشمهای مرجان! یادم آمد اولین باری که داستان داش آکل را می خواندم تازه وارد شانزده سالگیم شده بودم. در بحبوحه جنگ شهرها جنگ زده شده بودیم و رفته بودیم آسمان آباد از توابع سرابله.
آن موقع خودم هم از نگاهم می ترسیدم و هم خوشم می آمد، مخلوطی از شرم و قدرت! می دانستم که هر مردی را با یک نگاه بیچاره می کنم. می دانستم که چشمانی اثیری دارم مثل چشمهای مرجان! اما هرچقدر خودم را شبیه مرجان می دیدم مردی را در قواره داش آکل نمی دیدم. همه آن پسرهایی که دنبالم بودند به چشمم کم می آمدند و محکوم به شکست بودند. مگر نه اینکه باید کار خارق العاده ایی می کردند. مگر من چه کمتر از شیرین یا لیلی داشتم! فقط مشکل این بود که نه فرهاد و نه مجنونی پیدا شد! در ده آسمان آباد حسرت دیدن یک اسب را داشتم اما هر ده گلی خری داشت!
بعدها مردهایی که سر راهم قرار گرفتند هرکدام از دیگری نامردتر از آب در آمدند. اولش با یک عالمه عشق و وعده وعید و حسرت یک قرار ساده از طرف من می آمدند اما بعد یواش یواش تلفنم را هم به سختی جواب می دادند، انگار ملخ تخم داش آکلها را خورده باشد و فقط کاکا رستمها را باقی گذاشته باشد!
آینه را بستم. خودم هم قبلا از دیدن خودم سیر نمی شدم اما حالا دیگر فقط از سر عادت نگاهی به آن می اندازم و برعکس گذشته دیدن خودم فقط حالم را بدتر می کند!
راننده همچنان در تقلا بود و فس فس کنان تازه داشت می رسید به پل همت. برگشت و نمی دانم از من یا پسره پرسید از همت بریم یا حکیم. من که چرتم پاره شده بود مثل خواب نماها هاج و اج نگاهش کردم و او هم نگاهش به من و گوشش به پسره بود. پسره گفت: شاید حکیم بهتر باشه.
گوشیم را باز کردم دیدم خط و شبکه برگشته یکراست رفتم سراغ تلگرامم. دیدم روی صدر پیامهام یک شناسه ناشناس ظاهر شده و کلی پیام داده. تعجب کردم،  بازش کردم دیدم پر از شکلکهای گل و ماچ و بوسه است. اما بقیه پیامها را که دیدم خشکم زد ترسیدم انگار جن دیده باشم. تمام جزئیاتم را و لباسهایم را نوشته بود انگار همین الان دستش مثل یک مار دور گردنم حلقه زده بود. احساس خفقان کردم. مدت کوتاهی گذشت تا فهمیدم داستان از چه قرار است. ناشناس آنلاین بود و من را به دقت زیر نظر داشت. بازیش باهام طولی نکشید انگار متوجه شده بود چقدر ترسیده ام. پیام داد که من مسافر بغل دستیت هستم و از شما بسیار خوشم آمده و چه و چه... وارفتم فهمیدم هکم کرده است! برگشتم و با همه خشمی که در وجودم بود نگاهش کردم. تازه حضورش را احساس می کردم بوی برف آب شده ایی که روی کاپشنش مانده بود تازه به مشامم خورد و داشت حالم را به هم میزد. ابروهایش را از من نازک تر کرده بود و ماتیک روشنی روی لبش ماسیده بود. ازش نترسدیم و شاید این او را جری تر کرده بود. شروع کرد با من پچ پچ کردن و به من نزدیک تر شدن. من خودم را تا جای ممکن به سمت چپ پشت صندلی راننده کشاندم. مستاصل شده بودم نمی دانستم چه کار کنم و راننده هم کامل ما را زیر نظر داشت.
وسط اتوبان یکدفعه ترمز دستیش را کشید. از ماشین پیاده شد یکراست رفت به طرف در عقب سمت شاگرد. در عقب را باز کرد و با خشونتی که بهش نمی آمد پسره را از ماشین بیرون کشید و چندتا سوقلمه بهش زد. پسره که عین خیالش نبود راهش را از بین ماشینها کشید و رفت. وقتی برگشت من خودم را پشت مسافر جلویی قایم کرده بودم انگار همه این تقصیرها از من بود. در ماشینش را محکم بست و برگشت. پیروزمندانه بهم نگاه کرد و با لهجه غلیظ شهرستانیش بهم گفت:
 آبجی نترس شوما تا وقتی که تو این ماشین هستی مثل ناموس مو یی. نمی ذارم نامحرم نیگاهه چپ بهت بنداره.
 صورتش کپی صورت بهمن مفید بود با کاکا رستم مو نمی زد. من به شدت سردم شده بود داشتم می لرزیدم. نگاهم در آینه بغل یک لحظه به نگاه مسافر جلویی گره خورد سریع نگاهش را دزدید. بعد از مدتی برگشت استکانی چایی پر کرده بود صورتش مثل قیافه و گریم نصریان در فیلم آقای هالو بود با همان لبخند گشاد که روی همه صورتش کشیده شده بود. شمرده شمرده گفت:
 خانوم لیوانش تمیز است این کاکوی ما را ببخشید از قدیم میشناسمش همه محله ایی بودیم. جونیهاش هم زود جوش می آوردو ضد بچه قرتیها بود.
مثل زنهای فیلم فارسی گفتم مرسی اقا و فهمیدم که تا نه بدترش ذوق زده شد. چایی همه توان از دست رفته ام را از وقتی که دستم گرفتم بهم پس داد. وقتی نم نم مزه مزه اش کردم، گرمایش در رگهایم چرخید و دوباره آرامم کرد. احساس کردم سوار درشکه ایی شده ام که راننده اش کاکا رستم است و کنارش داش آکل نشسته است. استکان را پس دادم و دوباره حواسم را به تمرین آقای هدایت پرت کردم. همینجور که به سوژه های مختلف فکر می کردم، آهنگ دختر شیرازی جوونوم دختر شیرازی.... شروع شد. یلافاصله رقص پای دختر رقاص که تو فیلم داش آکل با اون پابندهاش میرقصید جلوی چشمم ظاهر شد.
چشمانم را بستم و محو این تصویر خیالی شدم احساس کردم مثل یک روح سرگردان در تاریکی سالن سینما رکس آبادان هستم و به آدمهایی که دیگر نیستند نگاه میکنم.
سیاوش از بچه های بهمنشیر بود و از بس کشته و مرده بهروز وثوقی بود بچه های محل هربار با یکی از نقشهای بهروز وثوقی که روی اکران بود صدایش می زدند.
 آن شب از شانسش سه نوشابه تگری مفتی به خیکش بسته بود. از اول فیلم این پا و او پا کرده بود و سعی داشت که خودش را نگهدارد اما دیگر نتوانست. نیم خیز شد و به سرعت ردیف تماشاگرها را پیمود و به سمت خروجی سالن به دو رفت. کنترل چی با یک چراغ قوه آمد سراغش، فهمید قضیه از چه قرار است و در سالن را برایش باز کرد و او هم به طرف زیر زمین به دو رفت. چیزی نمانده بود که خودش را خراب کند. همزمان عبدالمجید نوچه آخوند محل را که بهش کاکا رستم میگفت و یک مرد ریشوی غریبه را دید که خلاف جهت او به سمت در خروجی سینما با عجله می دویدند. یک لحظه نگاهشان بهم گره خورد ولی داش آکل مجالش نبود و کاکا رستم هم عجله داشت از کنار هم گذشتند بدون آنکه حتی متلکی بینشان رد و بدل شود.
در دستشویی وسط کارش بود و داشت یواش یواش چشمانش باز می شدکه صدای انفجار مهیبی او را از جا کند و به دیوار زد. برقهای زیرزمین رفتند و دود سیاهی مثل مرگ همه جا را پوشاند. داش آکل با بدبختی از لابه لای پنجره خورد شده تهویه خودش را بیرون کشاند. همه همه غریبی بود صدای یک بند آمبولانسها شهر را جن زده کرده بود. یکنفر داش اکل را که خونین و مالین خودش را از دریچه بیرون کشیده بود دید. شعله های آتش مثل شعله های آتشی که داش آکل را در خود سوزاند شهر را سوزاند و بعد از آن دیگر آبادان آبادان نشد!!
آقای هالو تخیلم را برید و شمرده با یک لبخند گشاد روی لبش پرسید: خانوم یک چایی دیگر میل ندارید؟
کاکارستم از خروجی ستاری وارد اکباتان شد. برگشت و با نگاه هیزش پرسید آبجی اکباتان فاز چند میری؟
گفتم لطفا فاز یک جلوی بلوک B3 پیاده میشم. جلوی بلوک که رسیدیم کاکا رستم ایستاد. با تعجب دیدم که پیاده شد و پیش از انکه فرصت کنم در ماشین را برایم باز کرد و انگار که شرم کرده باشد چشم به زمین دوخته بود. گفت: ایشالله روز خوبی داشته باشی و مواظب خودت باش. از کارش سر در نیاوردم که این چه کاریست جلو در و همسایه می کند. به سردی گفتم: ممنونم چقدر کرایه م میشه. دیدم که داش آکل سرش را از پنجره بغل درآورد و گفت: خانوم این کاکویه ما تا اینجا داشت برام تعریف می کرد که شوما با خواهر خدا بیامرزش که دوقلو بودند مثل سیبی هستید که از وسط نصف کنند. هرچی خاک اونه عمر شوما باشه.
کاکا رستم که سردش شده بود خداحافظی کرد و رفت و من انگار یک سطل آب یخ روی سرم ریخته باشند وا رفته بودم!
آسمان باز شده بود و  زمین خشک. دیگر خبری از برف نبود. هوای سرد و تازه حالم را بهتر کرده بود. روی درختهای فضای سبز بلوکمان کلاغهای زیادی نشسته بودند شاید داشتند داستانهایشان را برای هم تعریف می کردند. داشتم فکر می کردم بالاخره چه داستانی برای اقای هدایت سرهم بندی کنم!!!.










۳/۱۱/۱۳۹۵

يك هذيان شبانه

خیلی وقته با همیم از زمانی که خودم را میشناسم همیشه با هم بودیم وجودش مثل یک تکرار رفته رفته برایم عادی شد و دیگر ندیدمش!!! نفهمیدم چی شد و کی رفت!! امشب به خوابم آمده بود. از صورتش فهمیدم چقدر پیر شده است. چهره اش پر از چین و شکن شده بود. در سکوت و با سرزنشی که در حضورش احساس میشد به جای دیگری نگاه میکرد. فکر میکنم من را فراموش کرده بود. سرمای سنگینی بین ما حاکم شده بود. فهمیدم ما دیگر هیچ ربطی به هم نداریم!!!
بلند شد و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت زمان چیز غریبی است آدمها فکر میکنند همیشه خودشان هستند اما خودت خوب میدانی که این یک دروغ است! من و تو یک چیز نیستیم و تو به من دیگر ربطی نداری. تا الان از دیگران جدا میشدی اما امروز ببين داری از خودت هم جدا میشوي!!!

۳/۰۸/۱۳۹۵

آغاز یک پایان

در بزرگراههایی که سر و ته ایی ندارند با سرعتی که نمیدانم برای چیست از سرعت مجاز میگذرم و به مقصدی که اصلا مهم نیست نمی رسم!
زوال من چگونه به پایان رسید؟ چگونه در کلاف آزاد راههای بیهودگی رها شدم؟ دیگر هیچ بارانی مرا خیس نمی کند و در آفتابی ترین روزهها سایه ام گم می شود!
با شب یکی شده ام! در کنار ستارگان فروپاشیده و جاودانگان خاموش از فاصله ایی بعید به زندگی چشمک میزنم!!

۶/۲۱/۱۳۹۲

نگاهی به پشت سر

تنها و غریب...در بن بست روزهای رفته و نیامده...سرگردانم!!...در این کوچه دیگر کسی آشنای من نیست... باد با خود همه فصلها را برده است...تنها خاطره چشمان تو باقیست...خاطره لبخندی که در دوردستها گم شده است...خاطراتی که لابه لای چرخیدن روزها له شده است..........می دانی!!!؟........دیگر پشت پنجره این خانه ها کسی پنهان نیست!!!

۱۲/۰۴/۱۳۹۱

تپه راه شنها


گرگ نر با شتاب، بی اعتنا به زوزه سگها از کنار ده گذشت. با همه گرسنگیش و با آنهمه بوی گوسفند که مشامش را پر کرده بود یک لحظه هم درنگ نکرد. از پیچ دره گذشت و خیلی زود به خط الراس تپه راه شنها رسید.
ماه شب چهارده چاق و تنبل به افق تپه لم داده بود و به گله ابری کوچک که از کنارش در آسمان بی اندازه بزرگ می گذشت نگاه می کرد و شب با ستاره های یخ زده اش می لرزید!
گرگ نر از گوشه چشم سایه اش را می پائید، گرسنگیش به حد جنون رسیده بود. از دره سمت راست نسیمی با بوی خوش کلی پروار از راه رسید. گرگ نر گوشهایش نیز شد، بلافاصله محل شکار را شناسایی کرد اما همینکه خواست به پائین دره برود نسیم دیگری از دره سمت چپ رسید و با خود اینبار بوی فحل ماده گرگی نورسیده را آورد. بوی ماده مثل قلاده دور گردن گرگ نر افتاد و مستش کرد. چند بار در جا دور خودش چرخید ولی بالاخره به سمت دره سمت راست حرکت کرد اما هرچه دور تر می شد خواهشش به گرگ ماده بیتشر می شد. از وسط راه برگشت و دوباره به خط الرس رسید.
باد گردن کلفتی از راه رسید و دو نسیم را در خود چرخاند و برد. گرگ نر زیر شلاق باد روی گرده راه شنها نشسته بود و همه جنونش را به سمت ماه زوزه می کشید.
ماه شب چهارده گرگی را روی گرده تپه راه شنها دید که نرینه اش را کنده بود و غرق در خون خود مرده بود!!

۱۱/۱۰/۱۳۹۱

مهاجرت

بر تپه ایی نشسته رو به ماه باد زوزه می کشد
گله ابری کوچک در آسمان بی اندازه بزرگ
هراسان دور می شود
شب با ستاره های یخ زده اش می لرزد
و من با پرندگان مهاجر گم می شوم

۱۰/۲۰/۱۳۹۱

رنج بودن

چه اوقات سختی که بر من می گذرد
و تنها ماه شاهدش است!
ستارگان بیهوده جاودانه می درخشند
تا شاهد زوال ما باشند!
و من با تمام وجود ابلهانه می کوشم تا شاد باقی بمانم!!!

برای پدرم

دنیا به آخر رسید
خورشید خاموش نشد
و ماه همچنان بیهوده شب را روشن می کند
برای من اما دنیا به آخر رسید
دلم را زیر بلوکهای بتنی مدفون کردم
و گم شدم تا ابد
آنسان که مرده ها گم میشوند تا ابد
در فراموشی خاطره ها
زنده ها ابلهانه می خندند
در ظلماتی که با ستاره های فرو پاشیده روشن می شود
دنیا به آخر رسید
اما من سر وقت بیدار می شوم! میخورم! لبخند می زنم! کار می کنم! و می خوابم!
تنها پدر تو می دانی که بی تو فروپاشیده ام!!!