۳/۱۱/۱۳۹۵

يك هذيان شبانه

خیلی وقته با همیم از زمانی که خودم را میشناسم همیشه با هم بودیم وجودش مثل یک تکرار رفته رفته برایم عادی شد و دیگر ندیدمش!!! نفهمیدم چی شد و کی رفت!! امشب به خوابم آمده بود. از صورتش فهمیدم چقدر پیر شده است. چهره اش پر از چین و شکن شده بود. در سکوت و با سرزنشی که در حضورش احساس میشد به جای دیگری نگاه میکرد. فکر میکنم من را فراموش کرده بود. سرمای سنگینی بین ما حاکم شده بود. فهمیدم ما دیگر هیچ ربطی به هم نداریم!!!
بلند شد و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت زمان چیز غریبی است آدمها فکر میکنند همیشه خودشان هستند اما خودت خوب میدانی که این یک دروغ است! من و تو یک چیز نیستیم و تو به من دیگر ربطی نداری. تا الان از دیگران جدا میشدی اما امروز ببين داری از خودت هم جدا میشوي!!!

۳/۰۸/۱۳۹۵

آغاز یک پایان

در بزرگراههایی که سر و ته ایی ندارند با سرعتی که نمیدانم برای چیست از سرعت مجاز میگذرم و به مقصدی که اصلا مهم نیست نمی رسم!
زوال من چگونه به پایان رسید؟ چگونه در کلاف آزاد راههای بیهودگی رها شدم؟ دیگر هیچ بارانی مرا خیس نمی کند و در آفتابی ترین روزهها سایه ام گم می شود!
با شب یکی شده ام! در کنار ستارگان فروپاشیده و جاودانگان خاموش از فاصله ایی بعید به زندگی چشمک میزنم!!

۶/۲۱/۱۳۹۲

نگاهی به پشت سر

تنها و غریب...در بن بست روزهای رفته و نیامده...سرگردانم!!...در این کوچه دیگر کسی آشنای من نیست... باد با خود همه فصلها را برده است...تنها خاطره چشمان تو باقیست...خاطره لبخندی که در دوردستها گم شده است...خاطراتی که لابه لای چرخیدن روزها له شده است..........می دانی!!!؟........دیگر پشت پنجره این خانه ها کسی پنهان نیست!!!

۱۲/۰۴/۱۳۹۱

تپه راه شنها


گرگ نر با شتاب، بی اعتنا به زوزه سگها از کنار ده گذشت. با همه گرسنگیش و با آنهمه بوی گوسفند که مشامش را پر کرده بود یک لحظه هم درنگ نکرد. از پیچ دره گذشت و خیلی زود به خط الراس تپه راه شنها رسید.
ماه شب چهارده چاق و تنبل به افق تپه لم داده بود و به گله ابری کوچک که از کنارش در آسمان بی اندازه بزرگ می گذشت نگاه می کرد و شب با ستاره های یخ زده اش می لرزید!
گرگ نر از گوشه چشم سایه اش را می پائید، گرسنگیش به حد جنون رسیده بود. از دره سمت راست نسیمی با بوی خوش کلی پروار از راه رسید. گرگ نر گوشهایش نیز شد، بلافاصله محل شکار را شناسایی کرد اما همینکه خواست به پائین دره برود نسیم دیگری از دره سمت چپ رسید و با خود اینبار بوی فحل ماده گرگی نورسیده را آورد. بوی ماده مثل قلاده دور گردن گرگ نر افتاد و مستش کرد. چند بار در جا دور خودش چرخید ولی بالاخره به سمت دره سمت راست حرکت کرد اما هرچه دور تر می شد خواهشش به گرگ ماده بیتشر می شد. از وسط راه برگشت و دوباره به خط الرس رسید.
باد گردن کلفتی از راه رسید و دو نسیم را در خود چرخاند و برد. گرگ نر زیر شلاق باد روی گرده راه شنها نشسته بود و همه جنونش را به سمت ماه زوزه می کشید.
ماه شب چهارده گرگی را روی گرده تپه راه شنها دید که نرینه اش را کنده بود و غرق در خون خود مرده بود!!

۱۱/۱۰/۱۳۹۱

مهاجرت

بر تپه ایی نشسته رو به ماه باد زوزه می کشد
گله ابری کوچک در آسمان بی اندازه بزرگ
هراسان دور می شود
شب با ستاره های یخ زده اش می لرزد
و من با پرندگان مهاجر گم می شوم

۱۰/۲۰/۱۳۹۱

رنج بودن

چه اوقات سختی که بر من می گذرد
و تنها ماه شاهدش است!
ستارگان بیهوده جاودانه می درخشند
تا شاهد زوال ما باشند!
و من با تمام وجود ابلهانه می کوشم تا شاد باقی بمانم!!!

برای پدرم

دنیا به آخر رسید
خورشید خاموش نشد
و ماه همچنان بیهوده شب را روشن می کند
برای من اما دنیا به آخر رسید
دلم را زیر بلوکهای بتنی مدفون کردم
و گم شدم تا ابد
آنسان که مرده ها گم میشوند تا ابد
در فراموشی خاطره ها
زنده ها ابلهانه می خندند
در ظلماتی که با ستاره های فرو پاشیده روشن می شود
دنیا به آخر رسید
اما من سر وقت بیدار می شوم! میخورم! لبخند می زنم! کار می کنم! و می خوابم!
تنها پدر تو می دانی که بی تو فروپاشیده ام!!!


۹/۱۰/۱۳۹۱

یک رویا

من خواب دیدم گنجشک کوچکی هستم
برشاخسار درخت توت پیر
زیر ظل ظهر تابستان خواب آلود
مست ترنم زنجره های سبز دشت!
من خواب دیدم چشمه کوچکی هستم در نسار کوه
غرق بوسه های زلال کبک!
من خواب دیدم که آسمان شهرمان آبی آبی است
و من یک لحظه شاد توام!
من خواب دیدم که به زمان خندیده ام
زیرا که هرگز من نبوده ام!!!!